![]() |
![]() |
|
|
بنام آنکه هستی شیدای اوست
...آری اون آیه قرآن که:( قوم شعیب تا قصد جان شعیب را نمودند خداوند هلاکشان کرد) بوقوع پیوست.آنان ابتدا قصد وبلاگمو کردند وبلاگ خودشون فیلتر شد و اگر قصد جانمو هم میکردند که کردند و کاری نتونستند بکنند باز خودشان نابود میشدند.اکنونم ازشون خبری ندارم شایدم... خداوند پناه مظلومانه. یکی از معضلاتی که میمونها برای بشریت بوجود آورده اند آن است که دین را تبدیل به حرفه و شغل خود نموده اند و با افتخار هم آن را عنوان میکنند.همین میمونهائی که باهاشون جدال کردم.به صراحت میگفتند که دین شغل ماست و افتخارم میکنیم که شغلمون دینمونه.ما با هزاران آیه و حدیث سر و کله میزنیم و درست و نادرست رو پیدا میکنیم و به مردم عرضه میکنیم و اگه اینکارو نکنیم مردم حقیقتو نمیفهمند و هکذا به آنان گفتم:در آیه 21 سوره یس آمده:((از کسانی پیروی کنید که از شما مزدی نخواهند و خود هدایت یافته باشند)) و دهها آیه راجب تبلیغ پیامبران آمده که اولین گفته هاشون به قومشون این بوده که ما از شما اجر و پاداشی نمیخواهیم و اجر و پاداش ما با خداست. گفتند:اونا پیامبر بودند و ما پیامبر نیستیم و دین تخصص ماست و... حال آنکه پیامبر فرموده اند: علما وارثان پیامبرانند.و منظور ازین آیات که پیامبران میفرمودند ما اجر و مزدی برای تبلیغ دینمون نمیخواهیم نوعی آموزش به ماها بوده.و در پاسخ به این آیه 21 سوره یس درموندند.زیرا نمیتوانستند تکذیبش کنند هرچند که استدلالهای ابلهانه شان خود نوعی تکذیب آن آیه میبود.تمرد و سرکشی در مقابل آیه صریح قرآن بود. من و امثال من دینمونو برای رشد و تعالی روح و آبادانی دنیا و آخرتمون میخواهیم و برای رسیدن به آن بی نهایت. معنای لغوی دین یعنی راه.و دین راهیست برای پیمودن پاکیها و رسیدن به آن پاک مطلق.و حال آنکه آن میمونها دین را میخواهند که از آن فقط امرار معاش نمایند و برای جذاب تر کردن کار خود و رقابت بین خود چه دروغها که سرهم نمیکنند تا در جذب نمودن مردم از یکدیگر پیشی بگیرند و مردمو به خود جذب نمایند و دکان تزویرشان رونق گیرد و هدف آنان هدایت شدن بندگان خدا نیست بلکه فقط خودنمائی و ریا و تزویره.کاسبیه.آری آنان خود را فقط شبیه پیامبر نموده اند در حالیکه با سیره پیامبر فرسنگها فاصله دارند. گویند که منظور از این خواب پیامبر؛ معاویه بوده.من میگویم که معاویه فقط زمان صدر اسلام نبوده بلکه معاویه ها در امتداد طول تاریخ همیشه بوده اند و اصلی ترین سیاست معاویه هاکه همان میمونها هستند درست کردن دشمنهای بزرگ خارجی ست تا بلکه مردم را به آنان سرگرم نمایند و تمامی غلطهای خود و دروغهای خود را با آن غول ساختگی خود برای مردم توجیه نمایند و هرگاه ابوذرهائی پیدا شدند تا در کمال آزادگی به اشتباه و حقه بای هایشان اعتراض نمایند آنان را همدست دشمن و فریب خورده و یا خود دشمن یا خیانتکار و جاسوس وامثالهم معرفی نمایند و شدیدترین برخوردهای وحشیانه خود را با آنان بنمایند و اینها همه به نام پیامبر خدا انجام میگیرد زیرا که پیامبر در خوابشان دیدند که از منبرشان بالا میروند. آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه که چه دردی تو سینه ام زبانه میکشد ازین همه دروغ و تزویر و مردم فریبی.و کاش مردم ما میفهمیدند که چه بلائی سر دین و دنیا و آخرتشون میاورند.به گمونم که اینروزها به مدد علم و تکنولوژی اینترنت و ماهواره کمی فهمیده اند.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 8:44 توسط آبتین |
|
|
بنام آنکه هستی شیدای اوست ...نشانه دیگر میمونهائی که پیامبر در خوابشان دیدند قلب نمودن واقعیاته.همانطور که بوزینگان و پیروانشان در کتاب خدا (تورات)دست بردند و آن را تحریف نمودند و دروغهائی را در آن وارد نمودند تا بدینوسیله بر مردم سیادت نمایند و دینفروشی نمایند و اینکار را حرفه خود کردند.و لازمه این کار دروغگوئی ست. شاید دلیل میمون نشان دادن آنان(نااهلان) در خواب پیامبر بخاطر این باشه که اگر آنان را به شکل بوزینگان نشان میداد امروز تعبیر خواب پیامبر را برای ما واژگون مینمودند و شبیه ترین حیوان به انسان میمونه. آنان خود را با تقلب و دروغ شبیه وارثان پیامبر کرده اند.ولی باطنشان شکل دیگری ست.آنان فقط شبیه انسانها هستند. حدود 2 سال پیش با یکی از همین میمونها جدالی در این دنیای مجازی پیدا کردم.برخی دوستانی که هنوز برام کامنت میذارند شاهد آن ماجرا بودند.آن میمون که از منبر پیامبر بالا میرود مرا در حضور خوانندگان به مناظره دعوت کرد.با او شرط گذاردم که به شرط تضمین امنیتم با خانواده ام حاضر به مناظره هستم.او از تضمین امنیتم سر باز زد. او را به مباهله دعوت کردم و برای مباهله یگانه دخترم را آوردم.او گفت من هم بعنوان عزیزترین فرد زندگی ام برای مباهله خون گلوی علی اصغر را میاورم.تقلب به این وسعت.او نسبت به علی اصغر امام حسین هم احساس ولایت داشت وگرنه چنین جسارتی را نمیکرد.دوستان میمونش را هم برای خود در این جدال کلامی به کمک آورد تا به 10 نفر رسیدند ولی شکست خوردند.زیرا که منطقی در آستین متقلبان وجود نداره.همانطور که گفتم آنان فقط شبیه انسانها هستند.از او خواستم عزیزترین فرد زندگیشو بیاره ولی او نکرد.و مرا تهدید جانی نمود. با دوستان میمونش گفت: یا معذرت خواهی میکنی یا که... تفال به قرآن زدم آمد:((قوم شعیب تا قصد جانش را نمودند خدا آنان را نابود کرد)). آرامش پیدا کردم و آن معذرت خواهی که مطلوبشان بود رو از من ندیدند.معذرت خواهی دیدند که بیشتر رسوایشان کرد. تلاش گسترده کردند و هر کدام جداگانه اقدام نمودند تا وبلاگم را فیلتر نمایند وبلاگم که فیلتر نشد هیچ؛ وبلاگی که در آن به من اهانت ناموسی کرده بودند و مصونیت آهنینم داشتند خود فیلتر شد.ید الله فوق ایدیهم.دست خدا بالاترین دستهاست. قصه این ماجرا سر دراز دارد.ازین مقال میگذرم. ادامه داره...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 18:10 توسط آبتین |
|
|
بنام خداوند حق و حقیقت
حال پسرم خوبه از دوستان تشکر میکنم جای کامنت برخی دوستان خالی بود. ******************************************
گویند که پیامبر اسلام خواب دیدند که میمونها از منبرشان بالا میروند و وقتی از خواب بیدار شدند بس متاثر شدند و از آن پس که این خواب را دیدند هرگز لبخند بر لبانشان دیده نشد یا کم دیده شد. عده ای تعبیر میکنند که پس از او افراد ناخلف بر منبر او خواهند رفت.تعبیر درستی ست. در قرآن آمده که یهودیان هنگامیکه حکم شنبه را تخلف نمودند و از فرمان خدا تمرد و سرکشی کردند خداوند آنان را به بوزینه تبدیل کرد.بوزینه از خانواده میمونهاست و خدا در قرآن بیش از هر امتی از امت موسی(یهودیان) گفته و آنان را برای ما بعنوان عبرت بیشتر از سایرین امتها مانند مسیحیان و مجوسیان و...مثال زده و اینها برای ما نشانه مهمی ست.چرا خدا اینقدر از یهودیان گفته؟! و چرا پیامبر چنین خوابی را دیدند؟!! این میمونها که از منبر پیامبر بالا میرفتند چه کسانی هستند؟!!! برایتان به اندازه بضاعتم شرح میدهم:باز خداوند در قرآن خطاب به یهودیان فرموده:ای بنی اسرائیل شما هر گاه به قدرت برسید فساد و خونریزی خواهید کرد. پس برجسته ترین صفت یهودیان خشونته.به همین دلیل خدا برای آنان عیسی(ع) را با آن همه عطوفت فرستاد تا به آنان بفهماند که دین خدا فقط خشونت نیست بلکه رافت و عطوفتم هست و پس از آن پیامبر اسلام رافرستاد تا به طرفداران آن دو بفهماند که دین خدا دین متعادلیست نه خشونت مطلقه و نه عطوفت مطلق.خداوند هم قهار و منتقمه و هم غفور و رحیم و حلیم. بنابراین بزرگترین خصیصه یهودیان خشونتشونه و مسیحیانم دم از عطوفت میزنند البته تا حالا که دیده ایم در مقام عمل بیشتر شعار بوده و جنگهای صلیبی نمونه خوبی برای مدعایم است. اینکه خداوند خشونت طلبان و فسادکنندگان و خونریزان و ادم کشان را برای ما مسلمانان مثال زده نشانه خوبیه تا اهل حقیقت و اهل دروغ و فریب رو بشناسیم.زیرا که یهودیان دروغگوترین امت دنیا هم هستند. میدانم که دوستان میمونها رو تمیز میدهند چه کسانی هستند.چه کسانی از منبر پیامبر بالا میروند و به نام پیامبر فرمان قتل مردم بی پناه و بی سلاحو صادر میکنند و خشونت ورزی مینمایند.خشونت طلبان همان میمونها هستند که پیامبر در خوابشان دیدند و خدا برای آنان که درکشان کمی پائینه نشانه روشنتری گذاشته و آن هم شباهت بعضی خشونت طلبان به میمونه. دعا کنیم:خدایا شر میمونها را به خودشان برگردان و ما را از فتنه آنان نجات ده. الهی آمین. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 2:48 توسط آبتین |
|
|
بنام آنکه هستی شیدای اوست
دیروز قرار بود صبح که حنانه به مدرسه میره من و همسربانو پسرم محمدپارسا رو ببریمش ختنش کنیم. استرس زیادی داشتم.با خودم میگفتم احتمالات ضعیف رو هم محض احتیاط باید درنظر گرفت اگه مشکلی پیش بیاد فرداش جمعه ست و همه جا تعطیله.هی فکر کردم و از طرفی هم با خودم گفتم شب جمعه خوبه که این سنت ابراهیمی رو بجا بیاریم. خلاصه با همه استرس بردیمش برای ختنه.نزدیک ۵۰ نفر نوزادو هم ختنه کردند و محمدپارسا هم یکی ازون ۵۰ نفر. مادرا بچه های خودشونو ول میکردند کلشونو میکردند تو صورت محمدپارسا.به همسربانو گفتم حتما اسفند دود کن خیلی تو چشمه.بچمو خوردند. به منزل که اومدیم محمد پارسا خیلی بی تابی میکرد و ضجه های جگرخراشی میزد که گریمو درآورد.وقتی خواستیم عوضش کنیم دیدم پوشکش پر خونه.ترسیدیم به دوستم که بچشو ختنه کرده بود تماس گرفتم و پرسیدم گفت بچش نه بی تابی کرده بود و نه خون ازش اومده بود و از طرفی هم تو کتاب پزشکی که داشتیم نوشته بود خونریزی بعد از ختنه بس خطرناکه.همسربانو به گریه افتاد. با سرعت رفتم مطب دم خونمون ولی تعطیل بود سریع به همون بیمارستانی رفتیم که ختنه اش کرده بودند.هی اینور اونور کردیم دکتر ختنه اش نبود و دکترای کودکان هم معلوم نبود کجا بودند.التماس کردم زودتر پیداشون کنید خیلی داره ازش خون میره مگه این بچه چقدر خون داره؟ خیلی ضجه میزنه. دیگه دکتر رو با هر مکافاتی پیداش کردند.دکتر پارسا رو سریع برد تو اتاق نوزادان.منو که بیرون کردند کنترولمو از دست دادم و گریم گرفت صورتمو سریع برگردوندم که کسی نبینه ولی پرستارا دیدند و متاثر شدند و سریع به تکاپو افتادند.نمیتونستم همسربانو رو آروم کنم خودم مثل اون بودم.هی قدم میزدم.دکتر ظاهرا حاذق بود اومد بیرون و گفت نگران نباش جلوی خونریزی رو گرفتم و تماس گرفتیم تا دکتر ختنه اش بیاد.دکتر اومد و نزدیک به ۳ ساعت بچه ما زیر عمل دوباره ضجه زد.داد میزدم مگه چقدر خون داره مگه چقدر جون داره بچم از صبح تا حالا داره ضجه میزنه و گریه میکنه. چیکار میکنید هر بچه ای رو که ختنه میکردید ۲ دقیقه بیشتر طول نمیکشید الان دارین چیکار میکنید؟! دکتر منو چند بار بالای سر بچم برد که آروم بشم و گفت حلقه رو برداشتم و رگهای زیرشو سوزوندم که خون نیاد و دارم دورتادورشو بخیه میزنم و طوری میزنم که زشت نشه. خیلی گریه کردم و گفتم خدایا بجز دعا کار دیگه ای از دستم بر نمیاد در جا نذر کردم و گفتم خدایا دیگه چه کاری از دستم بر میاد من بچمو میخوام.بوی بچم نگاه بچم نفس بچم پارسا یوسف منه.من بچمو میخوام.
دیگه پس از ۳ ساعت تموم شد و دکتر شماره موبایلشو داد و گفت آخر شب بهم تماس بگیر و بگو حالش چطوره. به دکتر گفتم شما یه زحمتی بکشید و تو یه کاغذ بنویسید که مسئولیت تمام این ختنه بعهده شماست.زیربار نرفت و گفت.بچه شما اینجا پرونده داره این چه خواسته ایه.خانم دکتره اومد و گفت:ایشون دکتر جراحند و به کارشون واردند.پرسیدم شما این عمل ختنه رو تائید میکنید؟ گفتند من تائید میکنم.۳ بار پرسیدم و پرسیدم که خدای نکرده مشکل عقیمی بوجود نیاد دکتر جراح خندید و گفت نه بابا ختنه چه ربطی به عقیمی داره. شب قبلش ۳۰ ثانیه هم نخوابیده بودم و دیشب تا ۱۲ بیدار بودم تا شربتاشو بهش بدیم و خوابیدم.همسربانو از من بدتر بود و جیغ میزد.دیشب خونریزی نکرد خدا بخیر بگذرونه منم مشغول انجام نذرمم.به همسربانو گفتم من که بهت گفتم چشم همه به بچه ما بود.باید صدقه بدیم.این همه بچه هیچکدومشون مشکلی پیدا نکردن و فقط بچه ما اینطوری شد.طفلی چقدر زجر کشید. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم مهر 1388ساعت 16:14 توسط آبتین |
|
|
بنام آنکه هستی شیدای اوست
به اطلاع دوستان برسونم که هیچکدوم از مراجع تقلید روز یکشنبه رو عید فطر اعلام نکردند و همه آنان رمضان امسال رو ۳۰ روزه اعلام کردند.و روزدوشنبه رو عیدفطر اعلام کردند.با رمضان و روزه هایمان هم بازی میکنند. عید فطر که روز دوشنبه باشه بر دوستان مبارک باد. پسرم.امروز ۷ روزه شد.نتونستم زودتر ازین آپ کنم.البته یه بار آپ کردم ولی بلوگفا آن را ارور کرد.اگه بدخواه و حسود نبود عکسشو تو وب میذاشتم.خدا رو شکر در کمال سلامت و صحت است و تپل و خوشگل همه رو میخکوب کرده.یه موضوعی رو میخواستم براتون بنویسم که خیلی مهمه و عبرت آموز: ...بچه ها این خانه اجدادی است گشته ویران تشنه آبادی است خسته از شلاق استبدادی است مرهم دردش کمی آزادی است... اینکه چند سال پیش فیلم مستندی از راز بقا پخش میکرد.گله بزرگی از فیلها بودند و تعدادی شیر گرسنه. شیرها به فیلها که حمله میکردند فیلها میگریختند.یه فیلو که گرفتار کردند. ۲ یا ۳ فیل که به کمکش رفتند شیرهای درنده فرار کردند.تا فیلها برای دفاع از خود چندتائی به طرف شیرها هجوم میبردند فرار میکردند ولی به محض آنکه از ترس پا پس میکشیدند شیرها یکیشونو چند تائی گرفتار میکردند اینقدر این کشمکش ادامه پیدا کرد تا ظاهرا ترس بر انبوه فیلها غلبه نمود و به کمک فریادهای بچه فیل نرفتند و شیرها ۴ یا ۵ تائی او رو خوردند و من در این افسوس که اگه ۲ تا فیل به کمکش میرفتند ۴. ۵ تا شیر نمیتونستند هیچکدومشونو بدرند.و زخمی و گرسنه و دست از پا درازتر و شکست خورده بر میگشتند. بچه ها این کار فردای شماست این کار فردای شماست
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 23:28 توسط آبتین |
|
|
بنام آفریننده هستی
سلام.چند روزی بیش به متولد شدن پسرم نمانده انشاالله. شعری رو که در تاریخ یکم اردیبهشت ماه هشتادوهشت برایش سروده ام رو مینویسم. دختر پائیزی عزیز تشکر از لطفت.حالم خوبه.ظاهرا کم کردن داروها مشکلی بوجود نیاورده.خدا رو شکر.روز اول هنوز کم نکرده بودم احساس میکردم سرم سنگینه.تلقین بد چیزیه.عجیب نیروئی داره. چند روزی ادامه داشت که اثر تلقین و ترس بود.الانم از بین رفته.خانمی عزیز این عکسمم جوونتریش به گمانم برای اینه که تو اون عکسه ته ریش داشتم و اتفاقا اینجا به نسبت اون عکسم ۱۰ کیلوئی چاق تر شدم.مقداری هم کنارهای موهام سفید شده.ریشامم که خیلی سفید شده.پیر شدم ولی دلم هنوز جوونه.زیاد حرافی کردم مگه نه؟ دومین فرزند ما در راه است دخترم حنانه چشم در راه است همسرم با درد و رنج و انتظار قدم او را چشم در راه است نام نیکوی پیامبر بر اوست آری(محمدپارسا)در راه است اسم او یادآور احمد بود (({ب} با ضمه و{و} با فتحه)) یک مسلمان از پارس در راه است نام او باشد برایش افتخار نور چشمم پسرم در راه است مسئلت میکنم از درگاه حق از خدای بچه که در راه است او را سازد فخر اسلام و وطن فخر آینده ای که در راه است آبتین از میلاد آن مسرور شود آن محمدپارسا که در راه است پی نوشت:اسم پسرمو سبز نوشتم چون زیباست |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم شهریور 1388ساعت 6:9 توسط آبتین |
|
|
بنام آنکه هستی شیدای اوست
ابتدا یاد شهدای اخیر را گرامی میدارم.آزادی فردایمان را مدیون خون آنانیم.از خون آنان هزاران لاله میروید. پایگاه اطلاع رسانی اینترنتی آیت الله العظمی منتظری و آیت الله العظمی صانعی روز شنبه ۳۱ مردادماه را اولین روز ماه مبارک رمضان اعلام کردند ماه رمضان مبارک باد. ************************************************************* حدود ۳ هفته پیش رفته بودیم به شهر همسربانو. هوای آلوده و فضای نفرت و دروغ و خشن انتخابات و پس از آن روحیه و احوال همسربانو رو بد کرده بود.رفتیم تا او آب و هوائی عوض کرده و با دیدن خانواده اش آرامش پیدا کنه.جای دوستان خالی بود.خوش گذشت. پس از ۹ روز که خواستیم برگردیم.دخترم حنانه ازم اجازه خواست که یه هفته ای اونجا بمونه.منم با توجه به اینکه حنانه هیچوقت از من و مادرش حتی ۱ شبم جدا نخوابیده بود.گفتم از نظر من ایرادی نداره ولی تو میتونی بمونی؟بهونه نمیگیری که برگردی؟ گفت :نه. برام عجیب بود که چنین تصمیمی گرفته بود زیرا چون خودمون به او وابسته بودیم تصور میکردم که او هم سخت به ما وابسته است و نمیتونه ازمون جدا بشه. موقع رفتنمون در آغوشم اومد و گریه کرد و منم خودمو کنترول کردم با این وصف باز ازش پرسیدم بازم میخوای بمونی؟ باز گفت:یه هفته میمونم بعد میام.۲ بار در آغوش من اومد و چند بار هم در آغوش همسربانو و گریست. با ناباوری بدون حنانه اومدیم تهران.چند روزی گذشت و خونه بدون حنانه خیلی تلخ بود.سوت و کور بود.با خود می اندیشیدم چه خوب که از الان میتونه از ما دل بکنه از طرفی میگفتم چقدر بی احساسه من دارم بدون اون تو خونه سرویس میشم. درونم جنگ و ستیزی بود از طرفی خشنود بودم و از طرفی از دست حنانه خشمگین بودم.به همسربانو میگفتم:ببین ما برای یه سردرد حنانه شبا از خواب بی خواب میشیم چقدر غصه میخوریم تمام استراحت و تفریحمون رو بخاطر اون از بین بردیم.ولی اون چه راحت از ما جدا میشه.ما چه عمرمونو داریم میبازیم. همسربانو میگفت:نه آبتین اینجوری فکر نکن اونم اونجا دلتنگ ماست. هر روز بهمون زنگ میزنه. پس از یه هفته که گذشت دیگه به من خیلی سخت شد و از طرفی هم غرورم اجازه نداد بهش تماس بگیرم و بگم باید برگردی.با خود می اندیشیدم یعنی تو خونه بهش سخت میگذره که رفته اونجا و فکر برگشتنم نیست؟! باز با خود می اندیشیدم مگه من خودم بچه بودم خونه مادربزرگم نمیرفتم و چند هفته میموندم.باز میگفتم:آخه من سرگرمی داشتم.پسر خاله و دخترخاله داشتم باهاشون همبازی بودم ولی حنانه هیچکدوم اینا رو نداره به چه دلخوشی اونجا میمونه؟! پس از یه هفته که زنگ میزد به همسربانو اشاره میکردم که گوشی رو به من نده.نمیدونستم چه برخوردی بکنم آخه ناراحت بودم.و لذا حرف نمیزدم.تا پس از حدود ۱۰ روز برگشت. وقتی اومد خوابیده بودم.با بوسه او از خواب بیدار شدم. سلام کرد و حسابی منو بوسید.اخمی کردم و چشامو بستم و محلش نذاشتم.دوباره پس از مدتی که نمیدونم چقدر بود اومد و منو بوسید و با بوسه او دوباره بیدار شدم و همون رفتارو تکرار کردم و خوابیدم. وقتی کامل بیدار شدم.حنانه طرفم اومد محلش نذاشتم.ولی دعواشم نکردم.پس از مدتی طاقت نیاوردم و او رو محکم تو بغلم کشیدم.ذوق کرد. درس گرفتم که این ابتدای ماجراست.همه بچه ها همینند ما هم همینیم.نباید تفریح فردی و خصوصیمو به هم بزنم به این بهونه که من بچه دارم و برم به زندگیم برسم تا در آینده پشیمون نشم که تو زندگیم هیچی نفهمیدم و لذتی ازش نبردم و از کسی طلبکار نشم چون این طبیعت زندگیه اینجوری راحت تر هم میتونیم از هم جدا بشیم و دوری همدیگه رو تحمل کنیم.هرچند که وقتی یه بار با یکی از دوستام مجردی رفتیم مسافرت یه روزه حنانه کلی گله و شکایت کرد که خودت تنهائی میری مسافرت. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 5:45 توسط آبتین |
|
|
بنام آنکه هستی شیدای اوست
خیلی وقت بود که دکترم نرفته بودم.آخرین باری که دکتر رفتم قبل از ازدواجم حدود ۸ِ۹ سال پیش بود.یکی از اقوام نزدیکم برای معالجه پیش دکترم رفته بود و از وی(دکتر) حرفای بدی زده بود که مانع از رفتن من نزد وی برای چکاپ شد.از طرفی هم دکتر خوب سراغ نداشتم.دیگه نسخه ام فسیل شده بود و بدون نسخه جدید داروهامو نمیدادند و به همین علت با داروخانه های بسیاری درگیر میشدم.حدود ۱۷ سالی بود که از یه دکتری هر چی تقاضا میکردم که منو بپذیره و معاینه کنه قبول نمیکرد و میگفت تعهد اخلاقی داره که بیماران دکترهای دیگه رو ویزیت نکنه.او از من فقط نوار مغزی میگرفت و در پایان نوار ضمن ادای توضیحاتی کتبی درباره نتیجه نوار برای دکترم مینوشت:((ادامه درمان توصیه میشود)).به همین دلیلم من داروهامو ادامه میدادم.آخه اونی که نوار مغزی میگرفت فوق تخصص نوار مغزی و فوق تخصص مغز و اعصاب و متخصص اعصاب و روان هم بود.و البته تخصص آخرش بدرد من نمیخورد. بنا به دلایلی تصمیم گرفتم بالاخره پس از چند سالی برم و نوار مغزی بگیرم.منشی ازم پرسید:اسم دکترت چیه؟ گفتم:دکتر ندارم.۱۰ ساله دکتر نمیرم. گفت:پس نوار مغزیتو میخوای به کی نشون بدی؟! گفتم:همین توضیحی که دکتر شما آخر نوار مغزی میده که ادامه درمان دهم منم داروهامو ادامه میدم.اگه دکتر شما منو ویزیت میکنه میام پیشش وگرنه بازم هیچ دکتری نمیرم. برای فرداش که دیروز بود وقت دادبین مریض برم. دکتر منو که دید با لحن خاص و محکمی گفت:خیلی خوب کردی که اومدی.پس از توضیحاتی درباره بیماری ام(صرع خفیف)و اینکه ۲۱ ساله دچار هیچ عارضه ای(غش و تشنج) نشده ام.او به من گفت:۳۰ میلی از قرصتو میخوام کم کنم. چیزی که دکتر قبلیم ازش میترسید و میگفت ریسک بزرگیه که اگه تشنج یا غش کنی ممکنه هم مجبور به خوردن داروهای بسیار بشی و هم مدام غش کنی. گفتم:دکتر من آخه برای این کار استرس دارم.نگرانم. پرسید:مشکل و استرس بزرگی توزندگیت داری؟ گفتم معلومه خود زندگی تو تهران و ایران و... گفت:این مسائل که برای همه هست مشکلات بزرگ دیگه ای هم داری که تو استرس شدید باشی؟!مثل سیاسی بودن و... کمی مکث کردم و گفتمکنه. گفت پس من بخاطر نگرانیت بجای ۳۰ میلی ۲۰ میلی از قرصتو کم میکنم تا پس از ۶ ماه ببینیم چی میشه. باز گفتم:کمی نگرانم. گفت:۲۰ میلی که طوریت نمیکنه.فقط نباید دچار استرسهای شدید بشی. دکتر سابقم میگفت:طبق قانون پزشکی هر کی ۱۰ سال غش نکنه باید داروهاش کم بشه ولی چون دکتر قبل ترم مقدار قرصو خیلی زیاد بهم داده بود میترسید کم کنه.و این ترسو در منم ایجاد کرده بود. بالاخره پذیرفتم تا از امشب شروع کردم ۲۰ میلی کم کردم و بجای ۲۰۰ میلی ۱۸۰ میلی قرص خوردم.همسربانو هم نگرانه و گفت دیگه تو وبلاگ مطالب آنچنانی ننویس. منم محض شرایط خودم و خانوادم و اینکه نباید استرس داشته باشم مراعات میکنم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 1:15 توسط آبتین |
|
|
بنام آنکه هستی شیدای اوست
دوستان عذر تاخیرم را بپذیرند که بدلایل شخصی نتونسته بودم تو نت بیام احتمالا در پست بعدی بنویسم.استاد عزیزم پریزاد بانو هر کاری کردم به وبتون بیام مینویسه(آدرسی به این وب پیدا نشد)اگه آدرستونو عوض کردید بی صبرانه منتظر آدرس وبتون هستم متشکر. ############################################### عرض میشود که نوجوان که بودم در تلویزیون خودمون گوش میکردم که از علامه طباطبائی مفسر معروف معاصر روایت میکرد که دین اسلام بسیار سهل و آسونه و این ما هستیم که اونو دشوار میبینیم و دشوارش میکنیم.ازین روایت خوشم اومد و انگیزه ام برای شناخت دین اسلام بیشتر شد.پدر و مادرم مسلمون بودند ولی من میخواستم خودم دینمو انتخاب کنم. هر نکته ای رو در ذهنم نگه میداشتم و استنباط میکردم و قرآن رو شروع به مطالعه کردم.نماز میخوندم ولی غسل نمیکردم زیرا که دلیل عقلی برای آن نمیافتم و گمان میکردم که غسلو مراجع تقلید در کتابشون آورده اند.قرآن رو که خوندم در اون حجت تمام بود و هیچ ایرادی نمیافتم. به آن اعتقاد پیدا کردم تا روزی به آیه غسل رسیدم.که در قرآن آمده باید غسل کرد.سریع کتابو بستم و رفتم و غسل کردم. کتابهای استاد مطهری رو خوندم.کتابهای دکتر سید جعفر شهیدی؛آیت الله العظمی مظاهری؛دکترعطاالله مهاجرانی و... کتابهای گوناگون بسیاری رو خوندم حتی کتابهای افراد دیکتاتور ماب رو هم خوندم.اسلامی را که شناختم این نبود که امروز بنام آن مردم رو میکشند.این اسلام مطهری نبود. اسلام امام خمینی و آیات عظام منتظری و صانعی نبود.اگر بود بدان ایمان نمیاوردم. من به اسلام سراسر عطوفت ایمان آورده ام نه اسلام سراسر خشونت.اسلامی که بجز یک سوره آن در تمامی سوره هایش خدا را با صفتهای رحمانیت و رحیمیت یاد کرده و سوره هایش را با این صفتها آغاز نموده.و همه جا گفته توبه کنید و بسوی او برگردید از هر گناهی توبه کنید بخشیده میشوید .خدا پنهان کننده عیوب بندگانشه خدا غفوره.کریمه حلیمه صبوره بردباره و... آره خدائی که من در اسلام شناختم بسیار مهربانه.این خونها برای چه ریخته شده؟! این جوانان آیندگان مملکت به کدامین گناه کشته شده اند.هیچ شبی آرامش ندارم من بعنوان یک مسلمان مسئولم.بخدا مسئولم. هیچگاه اینقدر عذاب نکشیده بودم.اگه حضرات بزرگوار منتظری و صانعی روشنگری نمیکردند چگونه این جوانان مسلمان باقی میماندند؟.چگونه چهره دین را پاک نگه میداشتند؟ دستشون رو میبوسم. شرایط روحی خوبی ندارم.هیچگاه اینقدر عذاب نکشیده بودم.خدایا بداد این مردم برس.خدایا امتحان سختیست.خدایا سختی رو از این مردم بردار و این تحمیل بزرگ رو از مردم بردار.سینه مردم ایران رو شاد کن.خدایا آرامشمان ده. خدایا شکایتم رو از داعیه داران عافیت طلب دین که دم بر نمیاوردند و بفکر منافع و موقعیت خودشونند بتو میآورم همانان که بنام دین تو به مقامهای بزرگی رسیده اند.وقتی در جمع شاگردان خود مینشینند چنان باد میکنند که پنداری از آسمان آمده اند ولی در این شرایط دشوار کلامی در سایتهایشان دیده نمیشود. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 3:25 توسط آبتین |
|
|
بسم رب الشهداء و الصدیقین
یاد شهدای راه آزادی و آزادگی بخیر و روانشان در محضر خوبان عالم شاد باد. از دوستان عزیز دعوت میکنم یه سری به سایت آیت الله العظمی صانعی که لینکش تو وبم موجوده بزنند و پاسخ معظم له به نامه آقایان خاتمی و کروبی و موسوی را بخوانند. ########################################## اینروزها احساس خاصی نسبت به آینده و عاقبت ایران و ایرانیان دارم.خداوند در قرآن میفرماید:(پس از هر سختی آسانیست). پنداری آثار خون شهدا و مجروحان و آه جانسوز خانواده داغدار شهدا و مفقودین در حال نمایان شدن است.این خرداد خونین و اسف انگیز نوید خرداد عاری از استبداد و دیکتاتور را میدهد.آری خدا نوای دل دردمندان و مظلومان را میشنود و به غیرت می آید. چه بسیار دیکتاتورانی بودند که خداوند آنان را به جهنم فرستاد.دیکتاتوران جبار و خونخوار و شکنجه گر و بی رحم و قسی القلب و چپاولگر و اهانت گر و دروغگو و هتاک و خیانت کار و غارتگر و متقلب به جهنم خواهند رفت و این سرنوشت شوم را خود برای خود میسازند. آری آثار این خشم خدا را میبینم.بزودی آه مظلومان پاسخ داده خواهد شد و نشان داده خواهد شد که این دنیا را صاحب و مالکی است. خدا را عشق است. انتقام خدا نسبت به ظالمان را عشق است. نوازش خدا نسبت به مظلومان را عشق است. خدایا دوستت میدارم زیرا که خدائی. خدایا مرا به غیر از خود در برابر هیچ اله و بت دیگری مجبور به تسلیم نکن. خدایا فقط تسلیم در برابر تو را دوست میدارم.خدایا دوستت دارم. خدایا به تو پناه میبرم از شر هر شیطان و جبار و زورگوئی. خدایا خودمو به تو میسپارم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 2:0 توسط آبتین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
خیلی خوش آمدید. من آبتین هستم.متاهلم. و متولد1354 هستم. در ابتدا بنویسم که خاطرات مرا بعضی ها بدون اجازه از وبلاگم کپی برداری نموده اند.خاطرات من فقط و فقط در وبلاگ خودم معتبره و هر جای دیگه که کپی برداری از آن شده باشه ارزشی نداره. وبلاگ قدیمم عشق یعنی تسلیم در پرشین بلاگه که متاسفانه بخاطر اشکالاتی که برای پرشین بلاگ پیش اومدهجرت اجباری به این وبلاگ کردم.آدرس وبلاگ پیشینم:eshghyanitaslim.persianblog.ir آرشیوم در اون وبلاگ را بسی دوست دارم و از دوستان خوبی که به این وب میاند دعوت میکنم که آنرا بخونند.من از اول وبلاگ را بخاطر تفریح و سرگرمی باز کردم که گاهی به مناسبتهائی مسائل مذهبی هم در آن مینویسم. پیشنهاد میکنم که خاطرات عاشقانه 28 قسمتی ام رو حتما در اون وبلاگ بخونید.راجب شعر ایرج میرزا درباره برخی آخوندا رو هم رو آذر ماه همین وب کلیک کنید و بخونید. |
| پیوندهای روزانه |
|
خبر گزاری اصلاح طلبان(حامیان خاتمی) ملیحه نادیا(نانا) معجزه عشق سید علی تهرانی ماهان عزیز مریم سلطانی پلید مریم یگانه رضا آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
به انتظارفصل توتمام فصلها گذشت(28قسمت وبلاگ قبلیم) ماجرای من و دختر خالم(شکست من از سارا)در20 قسمت تو آخرین طبیبی(21 قسمت) ماجرای ازدواجم در 17 سالگی |
|
RSS
|